|
داستان کوتاه
|
|
|
|
||||
|
" این خیلی وحشتناک است ! "
" موافقم . مدتها است که چنین چیزی ندیده ام . " " دیدی چطور کنترل را از دستش در آورد؟" " بله! فکر کنم خیلی وحشتناک بود . " "میشود بقیه اش را نبینیم ؟ " "او ه ! بله! " " کنترل را به من بدهید و یک چیزی بیاورید تا بخوریم. " " بله . حتما !" "آوردی؟" "بله خائن ! این پرتقال و این چاقو . هر چی کانال سیاسی است حالم را به هم میزند ." "چی؟! ... چرا این چاقوی بزرگ را آوردی ؟" "بزودی خودت میفهمی ."
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:34 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
" این خیلی وحشتناک است ! "
" موافقم . مدتها است که چنین چیزی ندیده ام . " " دیدی چطور کنترل را از دستش در آورد؟" " بله! فکر کنم خیلی وحشتناک بود . " "میشود بقیه اش را نبینیم ؟ " "او ه ! بله! " " کنترل را به من بدهید و یک چیزی بیاورید تا بخوریم. " " بله . حتما !" "آوردی؟" "بله خائن ! این پرتقال و این چاقو . هر چی کانال سیاسی است حالم را به هم میزند ." "چی؟! ... چرا این چاقوی بزرگ را آوردی ؟" "بزودی خودت میفهمی ."
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:34 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- Yes, please come in; this is room number thirteen. As I can see there is a serious charge against you. Do you remember your business partner? You had an argument because of his deceives. There is evidence that shows you made an unforgivable fault in your dossier. This is why you are now in this room. - What?! He has stolen the money and there is a charge against me? This is unbelievable. Everyone declare that I must be mad that I forgive him. And there is charge against me? - He found guilty because of all he had done. But this case has nothing to do with that. This is all about you. No one knew that why he always was the first one got to work and the last one who left, but you did! Everyone saw pride in his face but you could saw the humility! You always knew the importance of his physical condition to him. Why did you call him a "wheel-chair- man"? - And this nascence word is a serious charge against me? This is not even a bad word! - You know my friend; I thought you are smart enough to not ask this question. Many people said a lot of bad words but they will never be sent to this room. You can now go to the next room. There is nothing important in your case there; some minor fault that I believe that you will be excused. But this one I am afraid, is different. This is inexcusable. NEXT! … - Yes, please come in; this is room number thirteen. … - There is evidence that shows you made an unforgivable fault in your dossier… You called your wife a love-child…!?
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:32 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بله . اينجا اينجا اتاق سیزده است . لطفا بفرماييد بنشينيد
. .... می بینم که در پرونده ي شما موردي است كه بايد كاملا مورد بررسي قرار بگيرد . لطفا خوب گوش دهيد : یادت هست که با رفیقت اختلاف مالي پيدا كردي. درسته ؟ در جواب همه ي حرفها ودروغها و كلك ها يي كه به تو زده بود ٬ تو کاری کردی كه بررسي آن تخصص من است . من ؟! چه كاري ؟ همه میگفتند که من آدم با گذشتی بودم که کار را به دادگاه نکشوندم . این ماجرا یکی از افتخارات من تو زندگی بود . اون دزدي كرده بود .با كارمندها دست به يكي كرده بود . اصلا نمیفهمم .... اولا به جرمهاي ايشان به موقع رسيدگي ميشود ثانیا آنچه مردم میگویند اغلب درست نیست . چون با عقل خودشان فکر میکنند .ولی اینجا به ما گفته اند که با عقل متهمین فکر کنیم . البته فکر نمیکنم کاملا متوجه شده باشی که من چی میگم . بگذریم : وقتي در آخرين ملاقات كه اتاقش را با عصبانيت ترك كردي يادت هست چي به او گفتي ؟ "نه ! چي؟" " ام........... . تو به شريكت گفتي چلاق. " "اين... این كه اينقدر مهم نبود . اون يك مختصر پاهاشو ميكشيد و .... " "تو خيلي باهوش تر از اين حرفها هستي که انطور جواب من را بدی . تو همه چيز را خوب ميفهمي به خاطر همين هم الان پيش من هستي . خودت ميبيني كه خيلي ها را با اينكه حرفهاي زشت تر از اين هم زده اند٬ به اتاق شماره سیزده نميفرستند .بقيه فكر ميكردند كه موضوع پاهايش اصلا اهميتي ندارد ٬ولي تو ميدونستي كه اين موضوع چقدر براش مهم بود . تو خوب ميدونستي كه چرا رفيقت هر روز قبل از بقيه به شركت مي آمد و بعد از بقيه شركت رو ترك ميكرد . كسي در چهره اش نشاني از ناراحتي و حقارت نميديد. ولي تو خوب ميديدي . تو همه چيز را ميديدي و ميفهميدي . اين موهبتي بود كه خدا به تو داده بود ولي تو از آن خوب استفاده نكردي . تو ميفهميدي كه چرا با بقيه غذا نميخورد و ميگفت كه غذایش را به اتاقش بيارند . تو ميفهميدي كه چرا با عجله از گوشه ديوار حركت ميكرد وهزاران مورد در اين خصوص كه تو ميفهميدي ولي بقيه نميفهميدند . " خوب...من..." بهتر است ديگر حرفي نزني . برو اتاق بعدي . زياد نگران آنجا نباش .مامور آنجا از ساده گير تر از اين حرفهاست . كارش بيشتر شبيه مميزي مالياته تا مامور خدا . اول كل اعمال خوب و بدت را جمع و تفريق ميكنه و ميترسوندت ولي آخركار ممكنه به كل گناهات بخشودگي هم بزنه . ولي با اين پرونده اي كه اينجا داري فكر نكنم از اين بخشودگي ها بهت بخوره . فعلا به سلامت ." .... لطفا نفر بعدي رو بفرستين . می بینم که در پرونده ي شما موردي است كه بايد كاملا مورد بررسي قرار بگيرد. ..... چی؟ ... ... حروم زاده ....
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:30 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شتری پای پل صراط رسید . رو به درگاه الهی کرد و گفت :
خدایا گله ای نیست از اینکه سر بچه ام جلوی چشمانم برید و گوشت تنم را ارزانی زن و بچه هاش کرد . خدایا گله ای نیست از اینکه یک عمر بار گران بر پشتم گذاشت . خدایا گله ای نیست از اینکه یک عمر با تازیانه بر پشتم زد . خدایا گله ای نیست از اینکه روزها من را بدون ذره ای آب و غذا رها میکرد .
خدایا حق است که ناتوان شده بودم و به سختی راه می رفتم . خدایا حق است که باید پایان عمرم میرسید . ولی من شتربودم . از نژادی بودم که قسم تو بر نامش بود . اگر هر قدر رنجور و ناتوان هم بودم تا پای مسلخ با سری بلند و گردنی برافراشته میرفتم . ولی او واپسین روز افسارم را به پشت الاغی بست و با سری افکنده به میان میدان آورد . الاغی که یک عمر از پس من راه میرفت تا مبادا پایش در چاله ای بیافتد و یا سنگی به پایش گیر کند . او الاغی بود که خود شرم داشت از من پیشی بگیرد ولی اربابم واپسین روز افسارم را به پشت او بست و به زور تازیانه او را از بر من پیشی داد .
خدایا تو قضاوت کن!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:28 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این مرد ی که می بینید قرار است یک کار بی تربیتی بکند !
کدام مرد؟ کدام بی تربیتی؟!
چراغ علی خان را میگویم . همان که صبح زود بیدار شده و دو پارچ بزرگ آب و یک هندوانه بزرگ خورده و الان بالای پشت بام ایستاده و قراراست که از آن بالا ادرار کند و بعد بیافتد پایین و بمیرد . این بنده خدا یک هفته است که زنش قهر کرده و رفته خانه پدرش . چون اخیرا شایع شده که او مدتهاست سرپا ادرار میکند . الان یک هفته است که چراغ علی خان از طرفی غیرتی شده و از طرفی دلش هوای زنش را کرده است . بنظر شما در این شرایط چه میتوانست بکند جز اینکه برود بالای پشت بام و ادرار کند ؟
البته این که قراراست چراغ علی خان بمیرد فقط یک احتمال است .چون ممکن است هیچ اتفاق خاصی برایش نیافتد ودر عوض با افتخاراز پشت بام پایین بیاید و عیالش هم با غرور و سربلندی به خانه برگردد. ولی این ماجرا همیشه اینطوری تمام نمیشود . اصولا همه ی نتیجه ی کار٬ به فیوزانگلیسی بستگی دارد که گاهی درست کار میکند و گاهی هم نه .
هرچند این آبادی هندوانه های خوبی دارد ولی همانند دهات اطراف تهران نیست که بشود آخرهفته با یک درشکه به تهران رفت وسری به شهرنو زد و برگشت به خانه و منتظر شد تا عیال از خانه پدرش برگردد و اگر این هفته برنگشت اصلا مهم نباشد و به جهنم ! . چون آخرهفته دوباره میشود رفت به تهران و شهر نو و چند قرانی بیشتر خرج کرد . اینجا یک ده دور افتاده است٬با یک میدان کوچک و دو تیر چراغ برق و کلی مردم غیرتی . البته با آمدن برق و نصب تیرهای برق ٬ این مردم کمی فرق کرده اند و به اصلاح با تکنولوژی روز هماهنگ شده اند .
فکر کنم خودتان چگونگی این تغییرات را کاملا متوجه شده اید .
بله .درست است . اخیرا غیرت این مردم به طرز عجیبی با یکی از این تیرهای برق که نمادی از فرهنگ و پیشرفت این آبادی است ٬گره خورده است. البته نه آن تیر برقی که کنار خانه ی یک طبقه قرار دارد .اصولا کسی برای آن تیر برق ٬ تره هم خرد نمیکند . منظورم تیر برقی است که کنار تنها خانه دوطبقه ی آبادی قرار دارد . هر کس که به این آبادی می آید ٬ بلافاصله متوجه میشود که این تیر برق ٬ یک تیر برق معمولی نیست .چون اطرافش حصاری زیبا کشده شده و پای آن کلی دستمال و چارقد رنگارنگ بسته شده است. دستمالهایی که بعضی تازه بسته شده اند و بعضی آنقدر زیر باران و نور خورشید مانده اند که رنگ و روی خودشان را از دست داده اند .اینجا کسی به روی خود نمی آورد که این دستمالها از کجا آمده اند . ولی همه میدانند که آنها را دخترهای دم بخت به آن بسته اند تا روزی شوهری پاک وغیرتمند که از بالای پشت بام ادرار کند و هیچ اتفاقی برایش نیا فتد٬ نصیبشان شود . چون تصور میکنند که اگر کسی برای اولین بار چنین گناهی را مرتکب شود ٬ خدا او را خواهد بخشید و از این امتحان سربلند بیرون خواهد آمد .
البته امروزه این دخترها به اصطلاح کمی مدرن تر شده اند و میدانند که لزومی ندارد که ابدا هیچ اتفاقی نیافتد . آنها میدانند که اگرهم طرف از شوک برق٬ غش کند و به درمانگاه برود ٬ولی زنده بماند٬ باز هم میتواند مورد قبول واقع شود .
البته تصمیم گیری نهایی راجع به سرنوشت آقا داماد٬ به همان فیوزی که ذکر خیرش بود ٬ بستگی دارد . چون این فیوز که گفتیم ٬گاهی سریع عمل میکند و گاهی کمی دیر عمل میکند و گاهی اصلا عمل نمیکند . وقتی این فیوز تصمیم میگیرد که سریع عمل کند٬ هیچ اتفاقی نمی افتد و وقتی تصمیم میگیرد که دیر عمل کند٬ داماد را روانه ی بیمارستان می کند و وقتی عزمش را جزم کرده که عمل نکند٬ طرف را به قبرستان می فرستد .
راستش را بخواهید کل این ماجرا ها بعد از گسترش شبکه برق و نصب دومین تیر برق در کنار خانه ی دوطبقه ی کدخدا شروع شد . این آبادی افتخار داشت که جزو اولین آبادی هایی است که صاحب دومین تیر برق و اولین خانه دو طبقه شده است . ولی در واقع قسمت اصلی ماجرا از آنجا آغاز شد که قاسم خان را برق گرفت . یک روز که قاسم خان رفته بود بالای پشت بام و طبق معمول ادرارش گرفته بود ٬ از همان بالا کارش را شروع کرد . ناکس چه ضرب شست مثانه ای داشت . آبشار زرد رنگی تا دو متر از خودش فاصله گرفت و پایین آمد و درست روی سیمهای همین تیر برق فروریخت. از بخت بد فیوز انگلیسی هم عمل نکرد و قاسم خان از همانجا روانه قبرستان شد .
مردم میگفتند : مردی که سرپا ادرار کند باید حتما چنین بلایی سرش بیاید . چه معنی دارد که یک مرد سرپا ادرار کند و زن هم بگیرد ؟
هرقدر معلم مکتب خانه میگفت که : ادرارNACL دارد و مقطر نیست و سیمهای برق الکترون دارند و یونهای NAOH- الکترون را به بدن قاسم آقا منتقل کرده اند و ایشان در اثر عبور جریان برق دچار اسپاسم قلب شده اند٬ به خرج کسی نرفت که نرفت . حتی بعد از آن صحبتهای کفر آمیز آنها تصمیم گرفتند معلم را از آبادی بیرون کنند و یک معلم متدین بیاورند .
بعد از آن ماجراها بود که هر صبح می توان چند دسمتال جدید که روی تیر برق گره خورده را دید و یا می شود دید که یک دستمال از آن باز شده و هلهله ی عروسی در میدان آبادی برپاست .
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:28 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شتری پای پل صراط رسید . رو به درگاه الهی کرد و گفت :
خدایا گله ای نیست از اینکه سر بچه ام جلوی چشمانم برید و گوشت تنم را ارزانی زن و بچه هاش کرد . خدایا گله ای نیست از اینکه یک عمر بار گران بر پشتم گذاشت . خدایا گله ای نیست از اینکه یک عمر با تازیانه بر پشتم زد . خدایا گله ای نیست از اینکه روزها من را بدون ذره ای آب و غذا رها میکرد .
خدایا حق است که ناتوان شده بودم و به سختی راه می رفتم . خدایا حق است که باید پایان عمرم میرسید . ولی من شتربودم . از نژادی بودم که قسم تو بر نامش بود . اگر هر قدر رنجور و ناتوان هم بودم تا پای مسلخ با سری بلند و گردنی برافراشته میرفتم . ولی او واپسین روز افسارم را به پشت الاغی بست و با سری افکنده به میان میدان آورد . الاغی که یک عمر از پس من راه میرفت تا مبادا پایش در چاله ای بیافتد و یا سنگی به پایش گیر کند . او الاغی بود که خود شرم داشت از من پیشی بگیرد ولی اربابم واپسین روز افسارم را به پشت او بست و به زور تازیانه او را از بر من پیشی داد .
خدایا تو قضاوت کن!
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:51 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
: NEGAR سلام : KHATKHATI سلام : NEGAR شما ؟ <<<<<<<<<<<<<< این یکی از اون از خود راضی هاست .PM میده و بعدش میگه "شما ؟ " . مثل اینکه به کسی زنگ بزنی و تا طرف گوشی رو ورداشت بگی "شما ؟" . ولی میشد کاریش کرد . باید رضایتش رو جلب میکردم . یعنی ازش تعریف میکردم . باید میفهمیدم به چه چیزش مینازه . ولی معلوم بود که زرنگه و خودش به این زودی ها نمیگه . چون اینطوری طرف مقابل باور نمیکنه . میدونستم برای همچین کسی کمی خنگ بازی خوب جواب میده. >>>>>>>>>>>>>>> KHATKHATI : M 26 AND U ? NEGAR : F 24 KHATKHATI : از کجا ؟ NEGAR از ساری <<<<<<<<<<<<<< از اونهایی نبود که خودش رو بچه باکلاس تهرانی پاسداران و شهرک غرب و جردن و.. معرفی کنن . ولی مطمئن بودم که میره سراغ چیز های دیگه که باید بهشون بنازه .مطمئن بودم که طاقت نمیاره و بالاخره میگه >>>>>>>>>>>>>>> NEGAR : U? KHATKHATI : Teh <<<<<<<<<<<<<< تو چت خیلی ها میپرسن "از کجای تهران ؟ " . درست مثل اروپایی ها که به خودشون زحمت نمیدن دوست پسرشون رو در فاصله زیادی از خونه شون پیدا کنند . ولی اینجا همش یک نوع افه است . بیشتر میخوان بدونند که کلاس طرف بهشون میخوره یا نه . ولی اون چیزی نپرسید . حالا مطمئن شدم که باید بفهمم چه چیزش اونو اینقدر مغرور و مسلط کرده .>>>>>>>>>>>>>>> NEGAR : به نظر کسل میای یا ناراحت . احساس بدی به من منتقل میکنی . چند ماهی بود که این حس رو نداشتم .دوست ندارم با آدم ناراحت صحبت کنم . <<<<<<<<<<<<<< نگفت که از کجا حدس زده . شاید از مکس کردن هام . شاید هم از اینکه مردد مینویسم. یعنی اینکه مینویسم وبعد پاک میکنم . به هر حال خیلی وارده. چون چند وقتیه که قدری اوضام به هم ریخته است . اونم خوب تشخیص داده . به نظر میومد از اونایی باشه که همیشه فکر میکنه باید مثل مامان ها رفتار کنه . یعنی مامان خوبی باشه که همیشه احساس بچه اش رو میفهمه ، بدون اینکه بچه چیزی بگه. و بعد با این کار فکر میکنه که هم خیلی باهوش به نظر میاد و هم مهربون . درسته. همین بود ! اون فکر میکرد خیلی باهوشه و باید حتما حالیم میکرد که درست فکر میکنه . در این صورت اگه حق هم با اون نبود باید تاییدش میکردم . . اینطوری احساس مهم بودن میکرد و ادامه می داد . باید حتما حواسم را جمع میکردم . بنظر آدم خیلی خاصی می اومد . از اونهایی بود که خوشم میو مد. .>>>>>>>>>>>>>>> NEGAR: چرا مکث میکنی . با کس دیگه ای در حال چتی ؟ <<<<<<<<<<<<<< مثل اینکه این ای دی دومی داره کارو خراب میکنه. >>>>>>>>>>>>>>> KHATKHATI : نه . فقط با تو چت میکنم . خیلی باهوشی . حتما از مکثهای من فهمیدی ؟. <<<<<<<<<<<<<< باید چند دقیقه بعد یک بهونه ای واسه مکسها میاوردم .اگه بلافاصله این کار رو میکردم مشکوک میشد . چون حواسش کاملا جمع بود. اون یک ای دی سخت بود . باید NAZANIN رو دست به سر میکردم >>>>>>>>>>>>>>> …. …. …. {{{ KHATKHATI: راستی من یک چیزی یادم افتاد. باید برم .خوب . تا بعد {مثل اینکه اونم از خدا خواسته میخواست بره دنبال چیز دیگه } NAZANIN : بای بای KHATKHATI :بای بای { خودم رو براش اف لاین کردم . باید دستم نگهش دارم . شاید روزی به دردم بخوره }}} …. …. …. NEGARاینجا نیستی . من دوست دارم با کسی که چت : میکنم تمام حواسش با من باشه . من به همه احساس مهم بودن رو میدم و دوست دارم اونا هم همینطور باشن . وقتی حواست به من نیست انگار به من توهین میشه. <<<<<<<<<<<<<< مشخص بود که با این چند کلمه این همه چیزو متوجه نشده بود. الان فقط داشت میزان هوش خودش را معرفی میکرد . میخواست بگه دقیق و حساسم . حواست باشه . اما در مورد خنگ بازی در آوردن باید حواسم راجمع میکردم . یعنی فقط جاهایی که او احساس می کرد باید باهوش تر باشه ٬ باید خنگ بنظر میرسیدم و نه بیشتر . مطمئن بودم که آدمهای خنگ واقعی خسته اش می کردند >>>>>>>>>>>>>>> KHATKHATI : خیلی حواست جمعه . آدم شناس خوبی هم هستی . داشتم با خواهرم چت میکردم . یک سری فایل عکس براش میفرستادم . یک لحظه اجازه بده ازش خداحافظی کنم . کارم دیگه تموم شده <<<<<<<<<<<<<< بنظر میامد به مایه هایی مثل رمان و روان شناسی علاقه زیادی داشته باشه >>>>>>>>>>>>>>> KHATKHATI : راستی به چه چیزی علاقه داری ؟رمان٬ موزیک ٬نقاشی ٬ورزش٬ روانشناسی .... <<<<<<<<<<<<<< تیری بود که تو تاریکی زدم . شاید می خورد. مطمئن بودم که رمان یا روانشناسی کار خودشو میکرد . مثل نویسنده هایی میموند که فقط شخصیتها رو برای این دوست دارند که میتونند عمق درونش رو بخونند . در غیر این صورت این شخصیت رو وسط داستان ول میکنند. تازه این تخصص من هم که بود . با این راه میشد سریعتر جلو رفت >>>>>>>>>>>>>>> NEGAR : همه به من میگن تو روانشناس خوبی هستی. مشلاتشون رو به من میگن . به من تکیه میکنن. به من اعتماد دارن . <<<<<<<<<<<<<< از اونهاس که دوست دارن مدیرت امور رو بدست بگیرن . باید طوری صحبت کنم که احساس کنه مسلطه . وگرنه سریع میپره . خیلی هم وارده . ولی بنظر نمی آد از آدمهای باهوش و معلوماتی باشه که دوست داره مردم رو سر کار بذاره >>>>>>>>>>>>>>> NEGAR :همه به من همینو میکن . خیلی ها برای دردو دل و یا حل بعضی مشکلاتشون . <<<<<<<<<<<<<<از تاکیدش معلوم بود که از این وضعیت خسته شده . باید حواسم رو جمع میکردم .>>>>>>>>>>>>>>> KHATKHATI : من اهل درد و دل نیستم . <<<<<<<<<<<<<< این یک جمله استراتژیک و تعین کننده بود .یعنی تو باید به من تکیه کنی و نه من به تو . خوب اینو همه ی دختر ها میخوان و اونم که داشت با زبان بی زبانی همینو از من میخواست . >>>>>>>>>>>>>>> NEGAR : راستی خط خطی ٬ تو که دیروز خیلی درد و دل میکردی . البته فکر کنم بعد از اینکه گفتم من یک پرستارم به این فکر افتادی . اصلا معلومه تو چت رووم چه کار داری . دنبال دوست دختری یا روانکاوی مردم . شایدم سر کار گذاشتن اونا . حالا منو شناختی . من همون NOSHIN هستم . همون که یک هفته است که مخش رو کار گرفتی. آقا پسرما خودمون اینکاره ایم . فعلا بای . راستی NAZANIN هم خودمم . <<<<<<<<<<<<<< تا الان همچین رودستی نخورده بودم . ولی بد نبود . میشد ازش یک داستان کوتاه در آورد .>>>>>>>>>>>>>>>
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:34 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ن را که میبینی اسم خاصی نداره . هر روز صبح میام اینجا و زیر شلوارم بیرونش میارم و دراز میکنم جلوی سفره کاسبی . ولی حالا نگاهش کن . انگار شبیه هیچ چیز نیست. درست مثل خودش است . یعنی همان طور که باید باشه . هر روز صبح از ساعت شش میام اینجا . یعنی اگه اون موقع نیام دیگه نباید بیام .چون جامو گرفتن . این سالها بیشرین چیزی که بهش نگاه کردم همین تیکه گوشت آویزون و کثیف بوده .
بعضیها میگن قلم قلب نویسنده است بعضی ها میگن دختر لیسانسه باید مهریه اش بالا تر باشه بعضیها میرن از افغانستان زن میگیرن بعضعها .... بگذریم
شما چی دارید برای فروختن ؟
سلام به همه ی هم صنفیهای عزیز که قسمتی از بدنشون را برای کاسبی حراج میکنند .
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:44 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تا حالا اتفاق نیافتاده بود که دنبال چیزی بگردد و به این زودی پیدایش کند . ولی اون طناب لعنتی را خیلی راحت پیدا کرده بود . احساس میکرد که حتی این تکه طناب هم از وجودش خسته شده است . معلوم نبود چطور ازانباری بیرون آمده بود و الان کنار تخت بود و منتظر بود یک گره بخورد و از سقف آویزان شود . شاید دیشب که حسابی پاتیل بود٬ خودش طناب را آورده بود و کنار تخت انداخته بود ولی الان هیچ چیز یادش نبود . شاید هم خود طناب تصمیم گرفته بود که بالاخره به دردی بخورد و برای همین خودش را صبح زود تا کنار تخت رسانده بود . ولی حالا دیگر فرقی نمیکرد .دوست نداشت طناب را معطل بگذارد . یک گره به اندازه ی سرش به طناب تقدیم کرد .
میدانست تا چند لحظه ی دیگر میرسند و با کسی هم شوخی ندارند . روش کارشان را خوب میشناخت . خودش چند بار از نزدیک دیده بود . اول گوشه ی پایین شکم را سوراخ میکردند و روده ی طرف را بیرون میاوردند . بعد روده را بیرون میکشیدند و دورگردنش میپیچاندند . در تمام این لحظه ها هیچ صدایی از قربانی در نمی آمد .میگفتند به خاطر وحشتی که از دیدن روده هایش بهش دست میدهد زبانش بند می آید . بعد به همان صورت او را به صندلی میبستند و ولش میکردند تا از درد و خونریزی بمیرد . حالا نوبت خودش بود . معلوم نبود که چه کسی دویست گرم از هرویین ها را کش رفته بود . ولی همه چیز به اسم او تمام شده بود .نمیخواست این طوری بمیرد .ولی حد اکثر تا امروز مهلت داشت . نمیتوانست کاری انجام دهد . در این مدت تنها کاری که کرده بود این بود که کنار میز تلفن نشسته بود و منتظر مانده بود تا شاید خبر پیدا شدن دزد اصلی را بدهند.ولی هیچ خبری نشده بود . حالا مطمئن بود که امروز صبح به سراغش میایند . وقتی بالای چهار پایه بود. یک نگاهی به بیرون کرد . احساس میکرد که کم کم دلش دارد برای آدمهای لجن شهر هم تنگ میشود . طناب را دور گردنش انداخته بود و فقط پایین پریدن از چهار پایه مانده بود. هفته پیش چهار پایه همسایه را قرض گرفته بود تا لامپهای اتاق را عوض کند٬ ولی یادش رفته بود که پسش بدهد. حالا دیگر به چهار پایه هم شک کرده بود . بنظرش چهار پایه هم میخواست که او حتما امروز بمیرد . چون اگر چهار پایه آنجا نبود٬ حتما چند ساعتی صبر میکرد تا همسایه دیوار به دیوار بیدار بشود و چهار پایه را قرض بگیرد .
در آخرین لحظه ها رویش را برگردانده بود تا برای آخرین بار اتاقش را ببیند . چیز زیادی نداشت . یک میز ناهار خوری کوچک دو نفره٬ یک تخت یک نفره و یک کمد کتاب و یک میز تلفن که این چند روز اخیر کنارش نشسته بود و در تمام لحظات بیداری به آن چشم دوخته بود . تمام سهمش از زندگی همین بود . برای آخرین لحظات دوباره چشمش را روی تلفن ثابت کرده بود . نمیدانست کار چه کسی بود . آیا این وضعیت را خدا میخواست و یا شیطان ؟ شاید موضوع ساده تر از این حرفها بود و فقط توطعه ی طناب و چهار پایه بود . ولی اینها مهم نیودند . مهم این بود که آخرین توطعه زندگی اش هم به سراغش آمد .نه بدون شک این توطعه ی تقدیر بود .... نه شاید صندلی و شاید طناب.....نه اصلا یک اشتباه کوچک بود . اشتباهی که از عجول بودنش ناشی میشد و..... در این لحظات دیگر مغزش برای تجزیه و تحلیل این چیزها کار نمیکرد ولی در کسری از ثانیه تمام این افکار را از سر گذرانده بود . افکاری که هرگز نگذاشته بود به دردی بخورد و یا پیشرفتی کند . جبر..... اختیار..... تقدیر ........ گناه ...... اشتباه........ فلسفه و..... بی اختیار از روی چهار پایه به سمت تلفن پرید. چون تلفن زنگ زد .ولی صدای عجیبی تا مغز استخوانش پیچید . چند ثانیه بیشتر فرصت نداشت که فکر کند که چه اتفاقی افتاده . ولی میدانست که صدای شکستن مهره های گردنش بود . بالاخره چهارپایه به آرزویش رسید و طناب هم به دردی خورد . دیگر چشمانش جایی را نمیدید . فقط صدایی زمزمه مانند را میشنید که که کم کم آرام تر میشد .
الو .... الو .... بعد از چند لحظه تلفن رفت روی پیغام گیر و داشت ضبط میکرد.
" نگران نباش . مثل اینکه از آن طرف پیغام دادند و گفتند که موقع تحویل دادن جنس ٬ فراموش کرده بودند که بگویند که یکی از بسته های دویست گرمی را به مامور پاسگاه دادند تا بقیه را بتوانند از پاسگاه رد کنند و بعد از آن هم قدری اوضاع نا مناسب بوده و امکان تماس نبوده است . ولی حالا همه چیز روبراهه . فردا بیا پولت را بگیر . رییس قدری انعام هم برات در نظر رفته . خداحافظ ."
حالا دیگر صدایی هم نمیشنید . ولی ضربه های آرامی که شست پایش به کوشه ی چهار پایه میخورد را حس میکرد . میدانست که این آخرین چیزی است که احساس میکند .
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 16:50 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کسی نمیدانست شبها کجا میخوابد . زن و بچه ای دارد و یا نه ؟ ولی میدانستند که همیشه صبح هنگام از ته بازارچه می آید. با همان ریش بلند و درهم که انتهای آن را با دستش تاب داده بود. تا ظهر در بازارچه میچرخد و نزدیک ظهر کنار آب صلواتی دم در مسجد مینشید و در خود فرو میرود .در این حالت همیشه حرکت ناخود آگاه انگشتانش روی ریشش میجنبید و انتهای آنها را تاب میداد . خیلی ها به آمدن او عادت کرده بودند . از آن دست گداهایی نبود که کسی دستش بیندازد یا با بی احترامی پولی به او بدهد . حتی از احترام عجیبی هم بر خوردار بود . احترامی که نمیشد دلیلش را فهمید . شاید حرکات آرام و بی قید و نگاه سر به پایین و زمزمه هایی که با خود میکرد٬ چیزی را در فضای بازار چه پخش میکرد که توصیف نا پذیر بود . خیلی ها ٬ حتی از چهره ی آرام و معصوم او خجالت میکشیدند و پول را به دیگری میدادند تا به قوطی کوچک حلبی که از پشتش آویزان بود بیندازند . حتی با اینکه همه میدانستند که در این سالها حتی یک بار به عقب برنگشته است تا ببیند چه کسی پول در قوطی انداخته و یا چقدر پول جمع شده است . با این حال بازهم پول دادن به او کار بسیار سختی بود . حتی یک بارهم از کسی تشکر نکرد. هر کس برای دادن پول میرفت احساس دیگری داشت . هرگز از احساس نئشگی انجام کار خدا پسندانه و شاید نوعی سربلندی پیش دیگر اهالی بازار خبری نبود . احساس غریبی بود که خیلی ها دوست داشتند تجربه کنند . شاید دوست داشتند با دادن پول به او فرق خود را با بقیه احساس کنند . شاید هم به دنبال نوعی تفاوت بودند ویا میخواستند به بزرگان قیمی بازار دهان کجی کنند . بزرگان قدیمی که اهالی متعصب و با نفوذ بازار بودند ٬ خیلی کارها کرده بودند . خیلی از کسانی که در بازارچه مغازه ای اجاره کرده بودند و از دیدگاه آنها مورد دار بودند را مجبور به تخلیه مغازه کرده بودند . سرقفلی کل بازارچه در اختیار یکی از آنها بود و از طریق او این کارها را میکردند . حتی بساط دست فروشها هم تحت کنترل آنها بود . هر کس را که میخواستند رد میکردند و کس دیگری را می آوردند . همیشه با دست فروشها شرط میگذاشتند که باید در نماز جماعت ظهر شرکت کنند . تصور میکردند با این کار دو ثواب میبرند . یکی رونق دادن به نماز جماعت و دیگری سیر کردن شکم یک خانواده .
این بازارچه گداههای ثابت زیادی داشت . ولی هیچ کدام به اندازه ی او مورد توجه نبودند . شاید یک دهم او هم پول جمع نمیکردند . حتی بار فروشها که صبح زود٬ جنسها را به بازارچه می آوردند٬ مبلغی را مغازه دارها میدادند که وقتی او بیاید٬ به او بدهند . این موضوعها باعث شده بود که بزرگهای بازار از او دلگیر باشند . پیش خودشان فکر میکردند که یک گدا فقط یک گداست و باید متواضع باشد و مطیع. این همه محبوبیت برای یک گدا هیچ معنی ندارد .آن هم برای کسی که یک بار هم پایش را داخل مسجد نگذاشته بود. از دیشب که کشته شده بود ٬خبر به بزرگای بازارچه رسیده بود . سریع به پزشک قانونی رفته بودند ومسئله را راست و رسیت کرده بودند و صبح زود ٬ قبل از جمع شدن مردم در یک محل پرت از قبرستان٬ خاکش کرده بودند. هیچ کدام از آنها امروز نیامده بودند . رفته بودند که برای خواباندن قایله ٬ کلی مواد اولیه بگیرند تا از فردا توی بازارچه نذری بدهند .ولی بین کسایی که از ماجرا خبر نداشتند ٬ شایعه کرده بودند که امسال افراد بیشتری به نذری دهنده ها پیوسته اند و نذری های محرم چند روز زود تر شده است . فکرشان خوب کار میکرد . بی جهت که کسی بزرگ بازار نشده بودند . قایله سریع خوابید .ادامه نذری ها تا پایان محرم ادامه داشت .چون کسی برای چهلمش سر قبر نرفت. امسال استثنا اول ماه صفر که روز چهلمش بود٬ نذری میدادند و همه ی مردم پایین شهر توی صف ایستاده بودند . دیگر کسی حتی چهلم او را هم به خاطر نداشت.
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:50 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
منو با خودت ببر
من به رفتن قانعم .... " من چیزی نمیخوام. بابام رو ول کن . اون یک چیزی گفت . اهمیتی نده ..فقط تو برام مهمی . مامانم هم عقده های جوونی خودشو داره . هنوز هم ٬ هر روز با بابام دعوا داره . فردا صبح بیا دنبالم. ساعت یازده صبح یک تک زنگ بزن. از خونه میام بیرون . با هم میریم ماه عسل و بعد زنیگیمون ر و شروع میکنیم. بقیه مهم نیستن . عروسی هم نمیخوام بگیری .فقط تو رو میخوام. "
این آهنگ رو تو موبایلم برای شماره ی اون تنظیم کرده بودم . چون زنگیمون رو با همین جمله ها که گفته بود ٬شروع کرده بودیم.خونواده ها مون با هم درگیر شده بودن. اونا میگفتن چرا پسر خل و چل تون رو قالب ما کردین؟ خلاصه کلی با هم دعوا کرده بودن .نمیدونستم چی کنم . فقط یکی باید هولم میداد که ولش کنم و یا دوباره برم سراغش که این حرفاش کار خودش رو را کرد . زنم بود . شایدم نامزدم . در واقع مشکل همینجا بود که معلوم نبود زنمه یا نامزدم. خونواده ی من میگفتن :
" وقتی عقد بشین زن و شوهرین و تمام ."
ولی اونها میگفتن : "مگه ما میگذاریم بدون عقد چند ماه نامزد بشین . صیغه ی محرمیت هم اصلا حرفشو نزنین . اول عقد محضری میشین و بعد چند ماه نامزد میمونین و بعد عروسی و ...."
خوب . به همین راحتی . هنوز معلوم نبود چه نسبتی با من داره . ولی میدونستم عشقم بود . گلم بود . تنها فکر زندگیم بود . ولی حالا چی؟ شش ماهه خونه باباشه . هر چی زنگ میزنم میگن نمیخواد تو رو ببینه . اینم به همین راحتی چهار ماهه مهریه شو گذاشته اجرا . اینم به همین راحتی . همی چیزم توقیفه. حساب بانکی ٬ ماشین ٬ خونه . به همین راحتی. همش تو نه ماه اتفاق افتاد . به همین راحتی. ........ راستی آقای قاضی : میگن حق طلاق با مرده ؟ درسته ؟ ....... نه به اون راحتی که فکر میکنی .باید اولن دونفر شاهد بیاری که تصدیق کنن با هم سازش ندارین . دومن میری پزشک قانونی تا معلوم بشه زنت حامله هست یانه ؟ تا تکلیف بچه معلوم بشه . بعد یک مشاوره سه ماهه دارید و اگه اونا هم موضوع رو تصدیق کردن ٬ دوباره بیایین اینجا. بعدش این خانم ادعا کرده که شما جنون دارید . گواهی سلامت خودت رو هم باید از پزشک قانونی بیاری . ...... قاضی حرف خودشو زد . ولی رفتیم پیش آخوند محله . ده هزار تومن گرفت و صیغه طلاق رو خوند . به همین راحتی . در قبالش منم یک چک دادم که تضمین باشه که طلاق قانونی هم میدمش . ....... کارهای قانونی طلاق هم تموم شد . به همین راحتی . ...... همه حق و حقوقشو در قبال طلاق بخشید . مهریشو و نفقه شو و .... به همین راحتی ..... هنوز همون آهنگو رو شمارش داشتم . "من به رفتن قانعم " ..... شمارشو از گوشیم پاک کردم . به همین راحتی . .... همه ی این اتفاقها وقی افتاد که تحت درمان بودم از لرزپام و سیتالو پرام و فکوکستین بگیر تا هر کوفتی که اون آقاهه به من میداد . میگفت : این دارو ها باعث میشه مشکلات رو راحت تر تحمل کنی . همی چیزو راحت تر ببینی . درست به همین راحتی که دیدید. .... الان چند ماهه که وضعیتم خیلی خرابتر شده . شدیدا تحت مراقبتم آخرین باری که اومده بود ملاقاتم پنج سال پیش بود گفت : " میرم حرم امام رضا . از اون شفاتو بخوام . من نمیخواستم جدا بشیم . به زور بابم بود . تاالان هم صبر کردم . میدونم خوب میشی ."
آخرین چیزی هم که من بهش گفته بودم این بود "منو با خودت ببر "
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:32 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدا پرست
" خودت بگو من کی هستم" " تو يک انسانی ! تو بهترين موجودي هستي که تا به حال خلقش کردم" " ولی از من بهتر هم میتوانستی" " پس چی؟! من{ قادر} مطلق هستم ." " پس چراخلق نکردی ؟ " تا همین حد کافی بود ." " ولی فکر کنم اگر قدری بهتر خلق میکردی مردم کمتری به جهنم میرفتند ." " مردم راه مردم را باز گذاشتم . همه که جهنم نمیروند ." "درسته . خیلی ها از بهترین مخلوقاتت به جهنم میروند ." " در هر صورت آنچه قرار است اتفاق بیافتد خواهد افتاد ." " اتفاقها را کی تعین میکند ؟" " من " " یعنی جلوی هیچ چیز را نمیگیری ؟" " نه " " حتی از گمراه شدن مردم ؟" " نه " "آیا من آزادم برای این خاطر از دست تو عصبانی باشم ؟" " مگر آنکه جهنم را دوست داشته باشی ." "آیا من آزادم بهتر باشم؟" " بهتر بودن را هم من تعین میکنم ." " این ظلم نیست ؟" " ظلم بودن را هم من تعین میکنم " " من تسلیم . ایمان آوردم . اشهد و ...."
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:21 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
داشت لامپهای سقف را میشمرد . از بس که منتظر بود حوصله اش سر رفته بود . یک دو سه چهار .....سیزده .... " سیزده..... سیزده ه ه ه ه ........ سیزده نیست . ... سیزده کجاست ؟........"
نوبت سیزده بود . {سیزده کجایی؟} سیزده که خودش بود ! . چنان با عجله بلند شد که به صورت نیمه سکندری از در اتاق تو رفت و اگر تعادلش را حفظ نکرد بود ، رفته بود تو بغل پستاری که منتظر ش بود .
} سیزده منم .{
} بازم که تویی ! کاملا معلوم است که سیزدهی ! نه! بفرما جلوتر ! . یک قدم هم جلوتر می آمدی بغل من بودی ! آقاآآآآآآآآآآآآآآ بفرما عقب تر . چه خبرته ! یک ساعته کجایی ؟ یک ساعته داد میزنم . ما اینجا بیکار نیستیم که... کیسه ی خونگیری! {
حرفهای به این مهمی را در دو کلمه میگفت ولی به نظر میرسید که کلی حرف صد من یک غاز دارد که برای او گلچین کرده بود. از آنهایی بود که اگر حرف نمیزد مجبور بود کمی فکر کند . کتش را آویزان کرد و روی تخت دراز کشید و با سرعت تمام آستینش را بالا زد . { دستت رو شل کن .} همیشه احساس میکرد که این جمله ی پرستارها چقدر خشن است . مخصوصا وقتی که همزمان با این جمله ی خشن ، سوزن خونگیری هم تو دستشان باشد . فکر میکرد کار آنها شبیه خفاشها یی است که خون میخورند . رویش را به طرف دیگر برگرداند تا سر تیز و قد بلند سوزنی که قرار بود تو رگش فرو رود را نبیند . فکر میکرد اینطوری دردش را کمتر است . همیشه وقتی به اینجا میآمد یک چیزهایی از خفاش به ذهنش میرسید .
{آخ! بالاخره کار خودش را کرد.}
دوباره صورتش را برگردانده بود تا شروع حرکت خون را به سمت کیسه ی خونگیری ببیند .مایع قرمز رنگی شروع کرده بود که از لوله پایین برود . داشت راه خودش را میرفت تا خودش را توی کیسه بریزد . ولی ترجیح میداد انتهای این صحنه را نبیند .
باز دوباره صورتش را برگردانده بود.مردی روی تخت کنار او دراز کشیده بود و چشمانش را به لامپ خاموشی که از سقف آویزان بود ، دوخته بود و حرف میزد . مثل این بود که داشت با آن چراغ درد و دل میکرد ولی با او بود . انگارفکر میکرد امواج صوتی بعد از خوردن به سقف می امد سراغ گوشهای او .مثل اینکه درست مثل خفاشها فکر میکرد . داشت زمزمه میکرد : {نمیدانم امسال چی میشود . پارسال مادرم مرد . امسال را خدا بخیر کند . از وقتی آقا گفته بجای این کارها بروید و خون بدهبد٬ برکت از زندگیم رفته . ما که نذر خودمان را کرده بودیم٬ گناهش پای کسی که اینها را گفته .}
تازه یادش آمد که چرا انتقال خون اینقدر شلوغه .
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:14 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از لابلای صندلی های سیاه و سفید دیده میشد . انتهای غذا خوری نشسته بود . گوشه ی موهای به هم پیچ خورده اش از روسری ساده و یکرنگش بیرون زده بود و تا پایین صورتش آمده بود . صورت مهتابی رنگ و اندام پسرانه اش را با آرایشش هماهنگ کرده بود .خوب چیزی بود! حداقل من اینطور فکر میکردم .میدانید، آن وقت ها قدری متفاوت بودم .دنبال کسایی بودم که با بقیه فرق داشته باشن. از دختر های تیپ روز ، با مجموعه لغات و افه های تکراری که با سرعت بقیه مزخرفات مدیکال شیوع پیدا میکرد، بدم میومد. باید حتما چیز تازه ای در اون کشف میکردم . مثلا اینکه بعد از چند بار قرار هنوز اسم منو یادش نباشه و یا اینکه بتونه یک چیزی رو از یک مغازه بلند کنه و یا بدون اینکه اصلا ملاحظه کنه از خصوصی ترین رابطه ای قبلی اش حرف بزنه و یا وقتی میگفتم : " من اصلا اهمیتی نمیدم همزمان با چند نفری ولی وقتی چند روزی که پیشتم باید همیشه با من باشی ." تعجب نکنه و یک جورایی حالیم نکنه که چقدر بی غیرتم و یا وقتی اون پیکان قراضه رو سوار بودم ٬ با اولین اشاره بیاد بالا ، انگار که داره از ماشینهای مدل بالا انتقام میگیره. میدونید از یک جور دیوونگی خوشم می اومد . نمیدونم چه ام بود . شاید از اینکه هر روز باید کت و شلوار میپوشدم و بعد عطر گل رز میزدم و میرفتم شرکت و مراقب بودم که اصلا گاف ندم ، خسته شده بودم .شاید باورتان نشود . ولی اخیرا هر کاری که میکردم برای ضرر رساندن به شرکتم بود . مثل این بود که ازش متنفر بودم .شرکتی که براش جون کنده بودم و با هزار بد بختی به اینجا رسانده بودم ،برام مثل زندان شده بود. اخلاقم مثل سگ شده بود .همه از من میترسیدند . با خیلی از سازمانها هم وارد کار شده بودم و اگه دست از پا خطا میکردم ممکن بود که حتی مسئله رو سیاسی بکنن. مثل این بود که برای منفجر کردن شرکت آماده بودم ولی میترسیدم. شرکت خیلی پا گرفته بو د و به این راحتی ها تکون نمیخورد . میدونید آن وقتها چه حالی داشتم ؟ هر وقت کسی ازمن تعریف میکرد و میگفت : " چه آدم کار درستی بودی که تونستی اینقدر موفق باشی . " دوست داشتم با مشت بکوبم تو دهنش . از لباسهای یک دست، از "سلام قربان "، از دوستایی که وقتی من رو تو خیابون میدیدند و بعد از صحبتهای احمقانه در مورد آب و هوا میگفتند : " خوب ! شرکت چه خبر ؟ " . متنفر بودم . انگار توی قفسی بودم که دون دونه ی میله هاش رو خودم ساخته بودم و وقتی به خودم اومدم دیدم که کار تموم شده و من داخل اون گیر افتاده بودم . اون موقع ها یک منشی داشتم . اوایل کار که استخدامش کرده بودم . خیلی حرفها پشت سرم بود . از همه بهتر بود و به همین جهت استخدامش کردم .با اینکه اصلا اجازه آرایش بهش نمیدادم و باید چادر سر میکرد٬ ولی باز هم کلی حرف پشت سرم بود . خودتون که میدونید تو این شرکتها چه خبر است . وقتی دوست های شرکتی پیش من میومدند ٬تا کمی خودمونی میشدیم یک جورایی آمار منشی منو میگرفتن . بعد کم کم پر رو تر میشدن و میگفتن : " ببینم . منشی ات مجرده ؟" ، " میدونی که منشی حق مسلم مدیر عامله ؟ " ، " یا اینکه میگفتند : " بیا منشی ها عوض ؟ ماله من سه ماهش گذشته !" بعد میزدند زیر خند ه و میگفتند : " این بیچاره کبریت بیختره . شش ماه به شش ماه هم سراغ ...ش نمیره. بابا کار غیر شرعی که نگفتیم . صیغه اش کن ." منم میگفتم "من این کارها رو گذاشتم کنار . یک بار آبرو ریزی با منشی قبلی بسم بود." ولی زیر زیرکی کارها مو میکردم . یک ماشین درست و حسابی بانمره تهران و یه خونه ویلایی بزرگ تو نیاورون گرفته بودم . البته اون پیکان قراضه رو هم داشتم . قبلا گفتم که اون پیکان قراضه به چه درد من میخورد . آخر هفته ها راه می افتادم تهرون . از قزوین تا تهران هم فاصله ای نبود . جردن و فرشته رو هم که خوب میشناسید . اغلب با اون پیکان قراضه میرفتم. ولی وقتی خیلی اوضاع کساد بود اون ماشین حسابی رو برمیداشتم . با اون ماشین چه کسایی که پا نمیدادند . یک بار دختر آقای .... تو.... .گاهی هم دختر آقای .... جراح تراز اول.... . عجیب بودم٬ ولی تنوع طلب نبودم . همیشه اول دختر ها بودند که از دستم خسته میشدند و ولم میکردند . چون این دختر ها چند تیپ بیشتر نبودند . یا اونهایی که دنبال تلکه کردن بودند، میدیند که حواس من جمع تر از این حرفهاست و اونهایی هم که دنبال ازدواج بودند ،بعد از مدتی میفهمیدند که فعلا از این خبر ها نیست . اونهایی هم که میخواستن منو با ماشینم ، مثل یک توله سگ بزک کرده به دوستاشون نشون بدن و پز بدن ٬همیشه پشیمون میشدند . چون وقتی با دوستاشون بیرون میرفتیم منتظر یک فرصت مناسب بودم تا حالشو بگیرم . میدونید چه کار میکردم ؟. مثلا سر میز غذا خوری وقتی که سکوت بچه بالا شهری بر قرار میشد یک آروغ جانانه ای میزدم . یا وقتی از پشت میز بلند میشدیم ، از روی شلوار جاهایی که نباید رو میخواروندم ٬ یا گاهی که رستوران میرفتیم به جای قاشق و چنگال با نون لقمه درست میکردم و مثل هیچی ندیده ها میخوردم . قبلا گفتم که نمیدونم چه ام بود . ولی با این کارها خیلی حال میکردم .
هنوز نگاهم رو به انتهای سالن بود . حرکات نرم،با آن نگاه بی قیدو بندش و خنده های بلند که گاهی باعث میشد چند نفر به عقب برگردند و با فیس و فوس دوباره جلو رو نگاه کنند انگار که میخواستند بگویند : " چه زمانه ای شده . دخترای اینجوری......" و لی اون اصلا اهمیت نمیداد . انگار محو خودش بود . اون موقع حدود ده ماهی میشد که با یک دختر دیگه ای دوست بودم . اونو تو پارک ساعی دیده بودم . داشت تصویر صورت یک پسر رو میکشید . بعد به اون پسر گفت " میخوای لختت کنم ؟" پسره از اون پاستوریزه ها بود . اولش نفهمید چی میگه . گفت " اگه میتونی بکن ؟" . بعد دختره اندام پسرو لخت کشید . بعد از دور نشونش داد و با صدای بلند پرسید : " ببینم اینجاش درسته دیگه ؟ "پسره مثل لبو قرمز شده بود . رفتم جلو و گفتم چقدر میگری عکس منو هم بکشی : گفت : "اون مثل اینکه چراغ سبزا رو نمیگیره . ولی تو حواست جمعه . حالا وایستا ! کنار میاییم. " . بعد پرسید : " ببینم اینجاش درسته ؟ " گفتم : " نه . باید خودت ببینی .". چند سالی باهم بودیم . ولی معلوم نبود چه کار میکنه . یک روز پیداش میشد و میگفت :" برات می میرم " و فردا میرفت و تا دو ماه پیداش نمیشد . همیشه وقتی پول کرایه خونه اش یا شهریه دانشگاش عقب می افتاد پیداش میشد . همیشه با هم دعوا داشتیم . ولی به هم عادت کرده بودیم . اخیرا اوضاع خیلی خراب شده بود و کار به کتک کاری هم میکشید .هر وقت دلش میخواست به تلفنم جواب میداد و هر وقت نمیخواست جواب نمیداد . وقتش بود که کم کم دکش کنم .
گارسون رو صدا کردم و یک تراول پنجاه تومنی بهش دادم و اون دختر رو نشونش دادم . و گفتم که بهش بگه پول غذاش پرداخت شده و اگه مایله برای دسر بریم تو وی آی تی رستوران . گارسون بعد چند دقیقه اومد و یواش گفت :" وی ای تی حاضره ولی هزینه اش صدو پنجاه تومن هم اضافه میشه . میدونید اینجا قدری با جاهای دیگه فرق داره . اینجا همه چیز است . از حموم و جکوزی و تخت دونفره و ...و هرچی بخواین . " . من هیچ وقت اینطوری نبودم که جلسه اول کارو تموم کنم . همیشه دنبال یک جور رابطه عاطفی بودم و بعد . ولی این بار به خودم گفتم " اینم یک جورشه "
چند دقیق بعد اومد و جلوم نشست . جا خوردم . خودش بود . همون منشی! "به به سلام . اینجا مثل اینکه ریش شما معنی دیگه ای داره آقای مدیر عامل . مخصوصا با اون فکلی که زدی و بولیز نارنجی با کت و شلوار یشمی. شبیه خواننده ها شدی آقای مدیر عامل! هنوز میر عاملی ؟ نه ؟ منو ج...صدف میگن . تو رو چی صدا میکنن؟ آقای مدیر عامل ؟! میدونی . خیلی وقته که میدونم چه کاره ای . پاتوق من تو جردنه . همون میدون اول . اسمی رو که گفتم اونجا روم گذاشتن. میدونی از چی شناختمت. از اون پیکان قراضه که سوار بودی و بالا و پایین می اومدی . مثل اینکه اینجا هم میخوای با دست مزد کم ٬ زیاد کار بکشی که با این پیکان میای دنبال این کارها ؟ این ماشین همونیه که اول تاسیس شرکتت داشتی ؟ اون موقع ریش هم نداشتی . چقدر بهت میومد . میدونی تو اولین عشقم بودی ولی با من مثل ج.. رفتار میکردی.؟ بعدش هم که با حکومتی ها ایاق شدی و پول و پله و ... و دیگه اصلا نمیشد حرف ازدواجو با تو زد . تو هم کار خودتو کرده بودی . میدونی چرا میگذاشتم هر کار میخوای بکنی ؟ چون عاشقت بودم . ولی تو منو اخراج کردی .ولی چرا اسم گذاشتی رو من ؟ من که فقط با تو بودم . چرا گفتی فلان کاره ام . البته حق داشتی اخراجم کنی . دیگه مدیر عامل شرکت بزرگ و رفیق حکومتی ها که نباید رفیق منشیش باشه . باید کارشو یک جور دیگه بکنه . درست نمیگم ؟ خوب! حالا عاقبت کارم که میدونی چی شده ؟. اینکه بشینم انتهای اون سالن غذاخوری و آدمهای تو کف بیام سراغم. جالب اینه که همیشه آدمهایی مثل تو به سراغم میان . همه شون ریشو و از شهر دیگه . نمیدونم چی باعث میشه بیان سراغ من . ولی اغلب اینطوری بوده . اینجا میگن ریشو ها ی زن ندیده از زنهای رنگ پریده خوششون میاد . فکر کنم درست میگن . همه شون سادیسم٬ نمیدونم مازوخیسم و... اصلا ولش . میدونی آمار خونه ات رو هم تو نیاورون دارم.؟ خودم میخواستم بیام سراغت . میدونی چرا ؟ چون من همیشه پول آدمهایی مثل شما رو خوردم . من نمک گیرشدم . چه اون موقعکه تو شرکتت بودم و چه وقتی که میخواستم بیام سراغت . گفتم : از دور نشناختمت . میدونستم تو این کاری . ولی اینراهو خودت انتخاب کردی . خودت میدونی تقصیر من نیست . من پول عملت رو هم که داده بودم و به دکتر هم که معرفی ات کرده بودم . ولی خودت نرفتی . گفت : تو خودت میدونستی که چقدر وابسته ات بودم . بعد از اینکه منو ول کردی روحیه ام رو باخته بودم . به اولین پیشنهاد دوستی جواب مثبت دادم . اونم بعد مدتی ولم کرد . مثل دیوونه ها شده بودم . اول با هر کس دوست میشدم ٬تو اوج عشق و عاشقی ولش میکردم . اینجوری از مرد ها انتقام میگرفتم . ولی الان یک جور دیگه ای کارمو میکنم . جمله ی آخرش رو نفهمیدم ولی گفتم : گذشته رو ول کن . کمکت میکنم از این راه بیای بیرون . به یک جایی معرفی ات میکنم بری سر کار . خوبه ؟ گفت : آره . ولی امشب من تو رو واسه خودم میخوام. به یاد اولین عشقی که داشتیم . حاضری؟ رابطه عاطفی قبلی کار خودش رو کرد . صبح شده بود . چشام رو که باز کردم دیدم نیست . یک تراول دویست تومنی روی میز بود و یک یاد داشت : این دفعه رو من حساب میکنم تا بعد . یک بار هم که شده بذار من دستمزد بدم . میخوام از دست مزد دادن لذت ببرم . راستی دیشب یادم رفت بگم که منم قدری با بقیه فرق دارم . تو خودت از همون موقع که منشیت بودم میدونستی که بی دقتم. تازه کم حافظه هم هستم . باید خودت ازم میپرسیدی . میدونی با اون وحشی بازی که دیشب در آوردی فکر کنم اوضات بیریخته .آخه میدونی من اچ آی وی مثبتم . چی کنم ؟ یادم نبود . حالا الان هم با بقیه فرق میکنم . باز همه از من میترسن. چون حالا من اچ ای وی مثبتم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:35 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ناتوان نبود و نیازی نداشت ٬ ولی این کارها را میکرد .
میتوانست تمام جهانهای دیگر را نابود کند٬ ولی این کار را نمیکرد . چون آنها را دوست داشت. برای شناخت خود٬ مفهوم ها را خلق میکرد .گاه در بین مفهومهایی که خلق میکرد ٬ مسایلی ظاهر میشدند که دلیلی نداشتند ٬ ولی درست به خود او بر میگشتند . میدانست که این مسایل در شروع ٬ گاه پرستش خورشید خواهد بود و گاه ماه و گاه تکه سنگی تراشیده و گاه پرستش توهماتی که فقط از خودشان خواهند ساخت . تصور میکرد که با شروعی اینگونه ٬ روزی عظمت او را خواهد شناخت .این بود که پروژه را از زمین شروع کرده بود . مدتهای مدیدی روی این پروژه کار کرده بود ٬ ولی فکر نمیکرد که اینطور تمام شود. دو نفر را برای پروژه فرستاده بود ٬ ولی حالا هفت میلیارد نفر بودند . فکر میکرد٬ یازده هزار سال برای برای تکمیل پروژه کافی است٬ ولی دیگر امیدی نبود . آنچه قبلا در زمین بود دو نفر با یک گناه ٬ ولی آنچه الان بود هفت میلیارد نفر با هزاران میلیارد گناه . اشک در چشمانش جاری بود ولی چاره ای نبود . وقت اتمام پروژه بود . از خورشید شروع کرد . جهت چرخش خورشید برعکس شد . این بار از مغرب طلوع کرد . روزی به اندازه هزاران سال شروع شد و... ولی حالا میدانست که اگر یک بار دیگر هم دو نفر را با یک گناه به زمین بفرستد عاقبتی جز این نخواهند داشت .این بود که آنها را بخشید . هرچند از قبل هم بخشیده شده بودند .
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:34 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
او هم ميدانست که پايان کار جهان است
نفس تو سينه اش حبس شده بود . اين سرنوشتي بود که .نميشد کاريش کرد .
يکي داشت گريه ميکرد . يکي از ترس پنهان شده بود و فکر ميکرد که به اين صورت نجات پيدا ميکند . يکي داشت به بقيه دلداري ميداد . يکي هم دعا ميکرد . داشت آخرين لحظه ها ميرسيد . " متاسفانه نميتوانيم کاري بکنيم " اين بدترين جمله بود که تا حالا شنيده بود .
ولي پليس راننده اي که به جهان زده بود و از ترس پنهان شده بود را گرفته بود .و اين آخرين دلداري بود که ميشد به او داد .
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:51 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
هيچ ميدوني چه کار ميکني؟ . ميخواي منو بکشي چون موجود کثيفي هستم و يا اصلا با من دشمني داري ؟ فکر نکنم . به قيافه ات نمياد .بهتره بشيني سبزيتو خورد کني.!تو هيچ ميدوني قبل از اينکه بخواي تکون بخوري و از پشت سر به من حمله کني من ميفهمم. هيچ ميدوني سرعت عکس العمل من هزار بار از تو بيشتره . .اصلا اينقدر دشمني براي چيه ؟ فقط براي اين چيز کوچيک !.براي اينکه که روي اين سبزي که داري خورد ميکني نشستم؟ من که نميفهمم.
خداحافظ . مگس
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:51 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند روزی بود که یک موبایل دائمی گرفته بود . همان روزی بود که از اخبار شنیده بود : "در کشور سوئد ،مرده ها را با موبایل خاک میکنند تا اگر کسی دوباره به زندگی برگشت با موبایل خبر بدهد تا او را از قبر بیرون بیاورند " . خنده اش گرفته بود . به دوستش گفت : "که اگه من هم مردم ، میگم که موبایلم رو با من خاک کنند ." .بعد از ظهر همان روز یک SMS ناشناس رسید : "علی رو اگه ندیدی برو سراغ کامران و سهم پولت رو از اون بگیر. " فکر کرد حتما یکی یک SMS اشتباه زده. قدری شوخیش گرفته بود . یک SMS به همون شماره فرستاد : " کامران رو پیدا نکردم . چی کار کنم ؟ " جواب اومد : " تو خونه باش تا برات بیارم " ساعت یازده و نیم شب در زده شد .تو حال خواب و بیداری رفت دم در. با خودش میگفت: " این وقت شب کدوم احمقی در منو زده " تا گوشه درو باز کرد. مامور نیروی انتظامی پیش را گذاشت لای در ...... ... مرتضی ، شاهرخ و رضا را کشته بود . حین فرار هم از موبایلش یک SMS به شماره اش زده بود و آنرا را زمین انداخته بود و بعدش رفته بود سراغ کامران و بعد از درگیری هردویشان کشته شده بودند . حالا پنج تا قتل وصل شده بودند به این شماره. این وسط متهم و قاضی و وکیل و شاکی و ... همه به کل قاطی کرده بودند . ولی خوب افکار عمومی یک جواب سریع میخواست . ... یک ماه بعد ساعت شش صبح جواب افکارعمومی داده شد . " حرفی نداری " " نه . فقط موبایلم را با من دفن کنید . "
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 18:51 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تهوع ( http://www.khatkhatinameh.blogfa.com/) گاهی روزها رو یادتون میاد که زندگی میخوره تو کله آدم . یعنی طوری میشه که آدم درست مثل " تهوع " ژان پل سارتر هرچیزیرو که خورده بالا میاره . البته این تو اینجا قدری فرق مینکه . تو کافه هایی که پاتوق ایشون بود٬ بعضی ها از بس فلسفه رو میپیچوندن و آبجو هم روش میخوردن٬ بالا می آوردن٬ ولی من یک جور دیگه ای بالا آوردم . مثل اونهایی که .... بگذریم . بگذارید خود داستان رو بگم . این طوری بهتره . ادامه داستان
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:27 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قلعه ی حیوانات آقای دکتر مثل هر روزش نبود .امروز قدری با روزهای دیگرش فرق میکرد . داشت جایی میرفت که.... /سلام خواننده های عزیز. تا اینجا که حالتان خوب است .من هم خوبم .نه! .قبلا خودم را معرفی نکرده ام. من راوی هستم . یعنی همان کسی که دارد این داستان لجن را برای شما تعریف میکند. دوستان عزیزی که این داستان کوتاه را میخوانند ممکن است بد و بیراه بارم میکنند که عقده هستی ،ناراحتی و یا اینکه همه چیز را بیش از اندازه سیاه و یا احمقانه توصیف می کنی و .... و . هر چند اغلب لطف میکنند و تا آخر داستان را می خوانند، ولی از اینکه کسی دست روی دروغها و تعارفهای دسته جمعی و فرهنگ بزرگ و عظیمی که داریم، بگذارد هراس دارند . /
بقیه داستان را در (ادمه داستان) و سپس پست بعدی بخوانید
ادامه داستان
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:5 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خانم مهندس :" ولی آقای دکتر موضوعی هم است که نگفتید...." / آقای دکتر مثل اینکه دست و پایت را گم کرده ای . خودت را خیلی به اوضاع مسلط نشان میدادی . حالا میدانی قیافه ات شبیه چی شده است؟ . مثل این شده که یکی از کتابهای بزرگ ،از طبقه آخر، درست در وسط فرق سرت اصابت کرده باشد و مخت تکان خورده باشد . میفهمم . نمیدانی از چی میگوید ؟ نکند از رابطه ات با خانم کتابدار چیزی شنیده باشد ؟ ولی نگران نباش. این رابطه مربوط به سالها پیش است که حتی آن موقع هم سرو صدایی نکرد . من هم که به کسی چیزی نگفته ام .پس نگران نباش. برای اولین بار در عمرت بگو "نمیفهمم " و خودت را خلاص کن . میدانم که به این کلمه عادت نداری . چون این چهار تا کتابی که خوانده ای، باعث شده است که تا کسی دهانش را باز کند، تو فکر کنی که منظورش را میفهمی . ولی اگر این بار هم بگویی که " میدانم چی میگویی " و بعدش هم چنان با حرفهای قلنبه و سلنبه طرف را بپیچانی که خودت هم نفهمی چی گفته ای ، اوضاع به هم میریزد . سوال رک تر از این حرفها است . نترس !. بگذار از یک چیزی مطمئنت کنم . این خانم هم مثل شما تشریف دارد . قبلا چند باری از دور جناب عالی را دید زده است و مال و اموالت را هم جمع زده و بعد از ضرب و تقسیم و شاید هم حل معادلات چند مجهولی که از دروس دانشگاهی یادش مانده و به کمک دوست و در و همسایه و فامیل و هر خری که اطرافش پیدا میشده ، و نیز به کمک همان سلول عصبی اصلی که قبلا صحبتش بود ،دریافته است که آدم به صرفه ای هستی و الان فقط ادای پرسش و تحقیق و خواستگاری را در می آوردد . پس تو الان اگر بجای حرف زدن غور و غور هم بکنی ،آن خانم فکر خواهد کرد که جواب سوالش را گرفته است . پس زود باش! . بپرس ! /
ادامه داستان
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:4 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
{ القصه اینکه بعد دو هفته و آزمایشات پزشکی که مخاطرات جفت گیری را بررسی میکند و اینکه خدای نکرده، آقای دکتر اهل دود و دم ...و خانم محترم هم اهل... نباشد ، رفتند سر اصلیترین رکن معامله . یعنی جایی که نرخ معامله تعیین میشود . البته موضوع مهم این است که دو نفر آدم با کلاس که نمیتوانند بطور مستقیم بروند سر قیمت .باید قدری سیاست داشته باشند . بنگاه های معاملاتی را که دیدید . اولش شروع میکند که : " بابا اینطور چیزها زیاد مهم نیست . فعلا حرفش را هم نزنید. مطمئنم که قیمت را کنار میایید . اصل این است که آقای ...آدم خوبی است .اهل هیچ دوز و کلکی هم نیست " . ولی جملات آخر ماجرا خیلی شنیدنی است : " نه آقا . مگر من .... . اصلا ....فکر کردی ...." ولی خوب وقتش بود . کم کم خانواده ها فکر میکردند که خدایی نکرده حرفها شان بوی لاس و ... میدهد . باید معامله را هر چه سریعتر تمام میکردند . }
بقیه داستان را در (ادمه داستان) بخوانید ادامه داستان
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:3 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نام داستان : دارایی
نویسنده : ديويدفاستروالاس
مترجم : ليلا نصيري ها
«همين دست ام است. از نظر شما داشتن يک همچين دستي مثل دست خودتان دارايي يا امتياز محسوب نمي شود. اما از نظر من اين دست است. دل تان مي خواهد ببينيدش؟ حال تان بد نمي شود؟ خب، ايناهاش. اين هم دست ام. براي همين هم هست که بهم مي گويند جاني يک دست. باهاش کنار آمده ام، هيچ کي نمي تواند مثل من اين جور سنگدل باشد. مي بينم داريد تمام تلاش تان را مي کنيد که رعايت ادب را بکنيد و نگاهش نکنيد. بي خيال، راحت باشيد. اذيت نمي شوم. من به خودم نمي گويم اين دست است، مي گويم يک جور دارايي است. نظرتان در موردش چيست؟ راحت باشيد. فکر مي کنيد احساسات ام جريحه دار مي شود؟ مي خواهيد من بگويم چي هست؟ اين يک دست است که وسط بازي، وقتي با باقي اعضاي بدن ام تو شکم مادرم بوده، تغيير عقيده داده. بيشتر شبيه دست و پاي قورباغه است، کوچک است و مرطوب و رنگ اش از باقي جاهاي بدن ام تيره تر است. حتي وقت هايي هم که خشک خشک است، خيس به نظر مي رسد. معمولاً آستين ام روïش است، مگر وقت اش برسد و بخواهم از اين دارايي خرج کنم. کتف ام سالم است، درست مثل آن يکي. مشکل فقط دست ام است، تا نوک سينه ام است. انگار يک کم آب رفته باشد. قشنگ نيست. تکان مي خورد؛ يعني مي توانم قشنگ تکان اش بدهم. از جلو اين برجستگي ها را مي بينيد، انگار مي خواستند انگشت بشوند ولي نشده اند. البته اين مال وقتي است که من تو شکم مادرم بودم. آن دست ام- مي بينيد؟ کاملاً طبيعي است، البته به خاطر کار زيادي که ازش کشيده ام يک خرده ورزيده تر و گوشت دارتر است. شکل اش طبيعي است، اندازه اش هم درست است و رنگ اش هم معمولي است، من هميشه اين دست ام را نشان مي دهم، بيشتر وقت ها آن يکي آستين ام را سنجاق مي زنم بالا، براي همين ديگر اصلاً تو ذوق نمي زند. خيلي قوي است. دست ام را مي گويم. به نظر نمي آيد، اما قوي است، بعضي وقت ها براي اين که به آدم ها نشان بدهم چه قدر دست ام قدرت دارد، باهاشان مچ مي اندازم. اين انگشت هاي قورباغه يي آب رفته ام خيلي جان دارند. اگر نظرشان خلاف اين است،مي توانند به خودشان جرات بدهند و بهش دست بزنند. هميشه بهشان مي گويم مي توانند بيايند و بهش دست بزنند، چرا نه، مشکلي نيست. حال ام گرفته نمي شود. مي خواهيد بهش دست بزنيد؟» ادامه داستان
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:44 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
ادامه داستان
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:43 توسط جند خطی
|
|
|||||
|
|||||